از نگاه سهراب
باران که میبارد، آدم ناخودآگاه در چهارراههای گذشتهاش گیر میکند؛ درست مثل امروز که پشت پنجرهی این کافهی بارانخورده، داشتم به «سهراب» فکر میکردم. از آن آدمهای خوشقلبی که بلد نیستند کینه را مثل یک گلولهی برفی توی دستشان بگیرند و مدام فشارش بدهند تا بزرگتر و سردتر شود؛ خیلی راحت دستشان را تکان میدهند تا برفها بریزند.
سالها پیش در یک پروژهی کاری وقتی اوضاع به هم ریخت، یکی از بچههای تیم همهی تقصیرها را انداخت گردن سهراب تا خودش را کنار بکشد. انگار جرقهای افتاده باشد وسط باروت؛ ما از خشم آرام و قرار نداشتیم اما سهراب فقط سکوت کرده بود. فردا صبح هم وقتی آن همکار با چشمهای نگران وارد شرکت شد، سهراب مثل هر روز برایش دست تکان داد و چای تعارفش کرد؛ انگار چشمانش اصلاً آن لکهی دیروز را ثبت نکرده بود.
دیروز بعد از سالها در کافهای دنج وسط شهر دیدمش. موهای کنار شقیقههایش نقرهای شده بود، اما نگاهش همانقدر زلال بود. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و نپرسم: «چطور اون سال دلت چرک نشد سهراب؟ مگه میشه آدم انقدر راحت از خطای کسی بگذره؟»
سهراب فنجانش را لمس کرد، به میز خیره شد و خیلی آرام گفت: «خب... اون روز ترسیده بود. فکر میکرد اون کار، بهترین کاریه که میتونه برای خودش بکنه.»
سهراب دیگر چیزی نگفت. اما من به این فکر میکردم که آدمهای خوشقلب، دنیا را چقدر پنجره به پنجره و متفاوت میبینند. آنها بلدند پشتِ زبریِ یک رفتار غلط، دستوپا زدنِ یک انسانِ ترسیده را تماشا کنند؛ کسی که در آن لحظهی تاریک، خیال میکرده دارد درستترین کارِ ممکن را میکند.
انگار سهراب بهتر از همهی ما یادش مانده بود که ما آدمها در اصل برای تاریکی ساخته نشدهایم؛ فقط گاهی وسطِ هراسهایمان، بلد نیستیم چطور راهِ روشنایی را پیدا کنیم.